تبليغاتX
غالبون
فان حزب الله هم الغالبون
 

 

 

 تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 1:32  توسط غریبه  | 



کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری...!

خورخه لوییس بورخس




+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 12:16  توسط غریبه  | 

 

 

کم طاقتی عادت آن روزهایت بود

این روزها برای گرفتن خبری از من عجیب صبور شده ای!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 16:58  توسط غریبه  | 

 

 

 

از زندگانيم گله دارد جوانيم
شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم

دارم هواى صحبت ياران رفته را
يارى كن اى اجل كه به ياران رسانيم

پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق
داده نويد زندگى جاودانيم

چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير
وز دور مژده ى جرس كاروانيم

گوش زمين به ناله ى من نيست آشنا
من طاير شكسته پر آسمانيم

گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند
چون ميكنند با غم بى همزبانيم


گفتى كه آتشم بنشاني، ولى چه سود
برخاستى كه بر سر آتش نشانيم

شمعم گريست زار به بالين كه شهريار
من نيز چون تو همدم سوز نهانيم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 11:21  توسط غریبه  | 

 

 

 من نمی گم 

حافظ می گه که میاد

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق راه مستانه زد و چاره مخموری کرد
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد
غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:50  توسط غریبه  | 

 

 

امشب مرا هم به آسمان ببر!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 1:7  توسط غریبه  | 

 

 

 

خسته ام از ثانیه ها

از اینکه گاهی چه تند می روند گاهی چه کند

چه نفس گیرند این ثانیه ها!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 0:44  توسط غریبه  | 

 

 

ردپای بغض چنان بر گلویم نشسته که پنهان کردنش بسی دشوار است..

سبحانک یا لا اله الا الله...

برای ایمان دیگری ناله می کنم اما آن چه که خود دارم ریاو تزویری بیش نیست..

الغوث الغوث الغوث..

پناه بر تو ای بلند مرتبه پناه بر تو از آزمونی که مرا به هلاکت می کشاند..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 1:7  توسط غریبه  | 

 

 

هیچ کس مرا نمی خواند!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 0:51  توسط غریبه  | 

 

 

جشن شیعه کشی تا کی؟؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 23:48  توسط غریبه  |