|
فان حزب الله هم الغالبون
|
تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
کم طاقتی عادت آن روزهایت بود
این روزها برای گرفتن خبری از من عجیب صبور شده ای!!!
از زندگانيم گله دارد جوانيم
شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم
دارم هواى صحبت ياران رفته را
يارى كن اى اجل كه به ياران رسانيم
پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق
داده نويد زندگى جاودانيم
چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير
وز دور مژده ى جرس كاروانيم
گوش زمين به ناله ى من نيست آشنا
من طاير شكسته پر آسمانيم
گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند
چون ميكنند با غم بى همزبانيم
گفتى كه آتشم بنشاني، ولى چه سود
برخاستى كه بر سر آتش نشانيم
شمعم گريست زار به بالين كه شهريار
من نيز چون تو همدم سوز نهانيم
من نمی گم
حافظ می گه که میاد
| دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد | شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد | |
| آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید | تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد | |
| مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق | راه مستانه زد و چاره مخموری کرد | |
| نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود | آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد | |
| غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت | مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد | |
| حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود | عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد |
امشب مرا هم به آسمان ببر!
خسته ام از ثانیه ها
از اینکه گاهی چه تند می روند گاهی چه کند
چه نفس گیرند این ثانیه ها!!
ردپای بغض چنان بر گلویم نشسته که پنهان کردنش بسی دشوار است..
سبحانک یا لا اله الا الله...
برای ایمان دیگری ناله می کنم اما آن چه که خود دارم ریاو تزویری بیش نیست..
الغوث الغوث الغوث..
پناه بر تو ای بلند مرتبه پناه بر تو از آزمونی که مرا به هلاکت می کشاند..
هیچ کس مرا نمی خواند!!!
جشن شیعه کشی تا کی؟؟!